![]() |
||
|
وای تا وقتی پام نرسید اونجا یادم نیفتاد چند ساله نرفته بودم چقدر زود گذشته بود اینهمه سال چند بار قبل هم که رفته بودم یکی از یکی زهرمارتر فکرشو نمیکردم اینهمه خاطره مونده باشه برام از اون ایام ولی خداییش صفایی داشت من که عادت به گفتن این چیزا ندارم به زبون گفتم: قربونت برم آقا مرسی که دعوتم کردی. صبح چهارشنبه رسیدیم تو هتل نماز صبح خوندیم و بعد رفتیم حرم من که هیچ وقت حتی تلاش نمیکنم برم جلو همون عقب وایسادم بعد یهو درها رو بستن که رواق رو شستشو بدن ما موندیم اون تو حال کردم ها اروم اروم برا بیرون رفتن فرصت شد بریم ضریح رو طواف کنیم زیارتم قبول خلاصه اینکه ...
من روسیاه و اینهمه لطف!
پ.ن: این روزا انقدر سرم شلوغه از کار که وقت نمیکنم بمیرم! الانم اومدم یه ایمیل کاری بزنم شیطنتی آپ کردم. قربون لطفی که در نظر "نگذاشتن" دارید. شرمنده میفرمایید دوستان! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 21:22 توسط سیب |
|
| منوی اصلی |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در میان هر سیب
دانه ها محدود است در دل هر دانه سیب ها نامحدود ... چیستانی ست عجیب دانه باشیم، نه سیب! |
| پیوندهای روزانه |
|
سیبستان ادبیات و فلسفه شیعه آنلاین انجمن ترنم آرشیو پیوندهای روزانه |
| ساعت |
|
|