![]() |
||
|
وقتي يكي ميگه "ميتونم يه سوالي ازت بپرسم؟؟" هيچ اختياري بهت نداده!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 22:10 توسط سیب |
|
|
می گویند برای ظهورت دعا کنم می آیی ظهورت را چرا اینهمه خواهانند پیش از آنکه حضورت را حس کرده باشند ظهورت به چه کارم آید اگر حضورت را برباید از برم همیشه حست کرده ام همیشه بوده ای حتی اگر از یاد برده باشم همین بودنت را دوست دارم همین حضورت را وقتی که غایبیبخیلانه حضورت را تنهای تنها حس کرده ام و ظهورت را که بر نومیدان آرزویی است سرگرم کننده من اما هرگز جز بر زبان ظهورت را دعا و چه عیشی دارد که عشقبازی با تو حنکرده املالم باشد قم که سهل است، آن سر دنيا هم كه باشي ميشتابم كه خود را فداي قداست وجودت كنم كه فرستاده او بودي و من چه ساده گذشتم ادعايم زياد بود كه عاشقم ولي اعترافم بيش كه من هم در اين سخن ميگنجم:
كجاست منتظر تو ... چه انتظار عجيبي تو بين منتظران هم ... عزيز دل چه غريبي عجيب تر كه چه آسان ... نبودنت شده عادت چه كودكانه سپرديم ... دل به بازي قسمت چه بيخيال نشستيم ... چه كوششي چه وفايي فقط نشسته و گفتيم ... خدا كند كه بيايي!
پ.ن: اعتراض به اراجيف پست قبلي زياد بود ناچاريديم عوضش كنيم. پ.ن: هرچه تلاشيدم به زبان آخوندزادگي بنويسيم نشد، حقيقت حسمه حتي اگر شبيه گناهه. پ.ن: ظهور را نميفهمم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 مهر1388ساعت 22:3 توسط سیب |
|
|
آقا ما یه غلطی کردیم بعد از یک سال پاشدیم زیارت یه روزه رفتیم "قم"! خراب شه الهی "قم" آوار شه الهی "قم" نباشه الهی "قم" (یه وقتی یکی میگفت اسم قم از اینجا اومده که پیامبر در معراج میرسه به جایی میبینه ابلیس اونجا نشسته بهش میگه "قم یا ابلیس!" بعد اسم اونجا رو میذارن "قم. جسارت به حضرت معصومه(س) نباشه و لی ...) بدبخت شدم ... نیمی از عمرم فنا شد ... زهرمار به مذاقم شیرین اومد از ساعت ۴ تا ۸ در میدان مقدس ۷۲ تن در پی ماشین بودم برای برگشت اول که در یک صف ۱۰۰۰ نفره منتظر شدم حدود ۲۰ اتوبوس پر کرد و رفت یکی دو اتوبوس مانده به نوبت ما ملت صف رو به هم زدن و دعوا شد داد و بیداد و فحش و کتک کاری راننده ها هم بعد از این ماجرا لج کردن و دیگه سوار نکردن هیچ مسوولی نبود به اوضاع سر و سامان بده همه مردم یا غر میزدن یا فحش میدادن رفتم سوار تاکسی شم گفتن نیست جاده شلوغه ماشین نداریم برگشتم سوار اتوبوس شم دیدم اتوبوسای شرکت واحد رو آوردن گفتن ماشین کم بوده از شرکت واحد کمک خواستن صندلی های پلاستیکی خشک برای مسیر پر ترافیک چند ساعته خواستم سوار شخصی شم دیدم کرایه دو سه تومنی رو دارن ۱۰ یا ۱۲ تومن میگیرن همه هم معتاد شاکی شدم عصبی شدم فریاد کشیدم ... اشک ریختم ... گله کردم دربست گرفتم برگشتم حرم با خدا حرفم شد شک نداشتم حتما خطایی کردم که اینجوری دارم اذیت میشم نفهمیدم چه غلطی کردم تلافی شب قبلش که برا دعا کمیل رفته بودم شابدلعظیم (و البته از اول تا آخرشو چرت زده بودم) درومد انقدر از خودم و خدا عصبانی بودم که ... خلاصه اینکه یه دل سیر گریه کردم ... تو حرم به آدم گیر نمیدن که چته ... تازه میگن "خوش به سعادت" زنگیدم تمام کارای فردامو کنسل کردم شب موندم قم صبح دوباره رفتم ۷۲ تن و مستقیم رفتم نشستم تو تاکسی زرد ۵۰۰۰ تومن کرایه گرفت راهی که شد سیگار روشن کرد ... تذکر دادم خاموش کنه (من سیگاری نیسم و آلرژی دارم) وسط راه برا بنزین زدن نگه داشت تو اوج افتاب ساعت ۱۲ ظهر کولر رو خاموش کرد تا خواستم چیزی بگم قصه همه بدبختیاشو شروع کرد به تعریف رسیدم ترمینال جنوب با اون بوی گند کارخونه روغنش . . . آقا بیخیال وقتی رسیدم خونه میدونستم که دیگه تا عمر دارم پامو بدون ماشین شخصی قم نمیذارم به اهل بیت گفتم : "حتی بگن امام زمان ظهور کرده ولی تو قم دیدنش نمیرم" . . . از همه اینا بدتر اینکه در این سفر بس مزخرف حتی فرصت نشد برم یه پیتزا "شهر ما" بخورم تلافی شه حسرتش به دلم موند حالا که دیگه هرگز قم نخواهم رفت!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 مهر1388ساعت 20:44 توسط سیب |
|
|
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
شعر از: هوشنگ ابتهاج (سايه)
پ.ن: اين روزا خيلي حرفا دارم واسه گفتن ولي ... صدام در نمياد ولي ... سكوتم از رضايت نيست ولي ... رضا ميگفت چشات چقدر حرف ميزنه با آدم ولي ... كور شده ام اين روزا!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 مهر1388ساعت 21:45 توسط سیب |
|
|
این روزها برنامه کاریم پره پره قبلنا عادتم بود ميگفتم "حتي وقت نميكنم بميرم" اين روزا ميگم "حتي وقت نميكنم عاشق شم" (البته شما رو نمیفرماییم عشقول جون ) حالا خلاصه در کل برنامه هفتگیم فقط جمعه ها سر کار نمیرم و به استراحتو عشق و حال میگذره، و دوشنبه صبحا تا ساعت ۹ که به وبلاگ آپیدن داره میگذره باقی روزها از ۷ صبح تا ۹ شب سر کارو کلاسو شاگردو مدرسه و کتابخونه و ... و اما اصل ماجرا ... دیروز از ساعت ۵ تا خود ساعت ۷ پشت سه تا چراغ قرمز گیر کرده بودم ااااااااااااا یعنی دلم میخاست همه دنیا رو بکشم که انقدر ما بدبختیم فرصت میکردم به خیابونا دقت کنم و ببینم چقدر همه کج و معوجن، چقدر مملكت قانون نداره، چقدر ملت عين گاو تو خيابون راه ميرن، چقدر اون پليس احمق كارشو بلد نيس، چقدر هيچي سر جاش نيس، چقدر ... به كلاسم نرسيدم زنگيدم به مدير موسسه گفتم بچه ها رو بفرست خونه يه روز ديگه كلاس جبراني ميذارم از شدت عصبانيت سردرد گرفته بودم از ايروني بودنم شرمگين شده بودم مملكت من پر شده از ترافيك و پلاستيك و اسارت و كثافت و فلاكت و دپرسي و بيكسي چي ميتونم بگم ديگه ... هنوز خستگيش مونده به تنم. ميگن چشمها را بايد بست ... شست ...
بيخيال آقا ما بريم سر كار بدبختيامونو به فراموشي بسپريم ... دعا ميكنم الهي كه شما خوش باشيد رفقا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 مهر1388ساعت 7:55 توسط سیب |
|
|
چقدر آرومم ... حالا كه هوای گريه با من ...
آرومم ولی آه ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 23:41 توسط سیب |
|
|
یعنی گیج شده شدید ... و گیجم کرده شدید اعصابش خورده ... و اعصابمو خورد کرده دلش گرفته اس ... و دلمو گرفته کرده داغونه ... و داغونم کرده پکر و دمغه ... و پکر و دمغم کرده خلاصه گوگیجه گرفته ... و گوگیجه گرفتم از گوگیجش
هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام بهم ميگه: "ديگه تو رو نميــــــــــــــــــخام!"
به يك داس احتياج دارم. فصل درو شده. ميخام شعف دلم رو سر ببرم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 مهر1388ساعت 22:40 توسط سیب |
|
|
خداییش خیلی ستمه وقتی برگشتم از مهمونیه خدا یه پست جدید نوشتم سرشار از حس و شادی و خبر خوش توش گفته بودم: دارم مزدوج میشم با هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام همونی که نمیخاستم رو حالا میخام اینبار خدا رسوندش برام دیگه یادم نیس چیا گفته بودم ولی چیزی که شد اینه که نت قاط زد و همه مطلبام پرید اح مردشور تکنولوژی بی خاصیت رو ببره آقا بیخیال یه شعر از قیصر مینویسم تقدیم به هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام فقط برای اینکه بدونه حالا دیگه از ته دل اونو میـــــــــــــــــــــخام با تواَم با تواَم ای تمام طیفهای آفتابی با تواَم ای شور با تواَم ای غم ای مبهم ای نمیدانم هرچه هستی باش نه، جز اینم آرزویی نیست:
پ.ن: گفته بود دلشوره دارم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 21:55 توسط سیب |
|
| منوی اصلی |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در میان هر سیب
دانه ها محدود است در دل هر دانه سیب ها نامحدود ... چیستانی ست عجیب دانه باشیم، نه سیب! |
| پیوندهای روزانه |
|
سعیدمان را آزاد كنيد سیبستان ادبیات و فلسفه شیعه آنلاین انجمن ترنم آرشیو پیوندهای روزانه |
| ساعت |
|
|