تبليغاتX
سیـبـــــــــستان

 

دارم میرم سفر

تنها با خدا

با خودم درگیرم و از خدا دلگیر

دارم میرم با خودم خلوت کنم و با خدا دعوا

با خدا خلوت کنم و با خودم دعوا

این را که خوب است و بی عیب و نقص نمیخواهم

آن را که خوب نیست و پردردسر میخواهم

چرا این همه تناقض بین عقل و دل چرا

دارم میرم سفر

مسجد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 22:45  توسط سیب | 
 

تمام حرفم رو در این شعر خطاب به هـــــــــــــــــــــــــام میگم. هــــــــــــــــــــــــــام کامل بخون لطفا.

این پست شعریه از وحشی بافقی که حس میکنی انگار از زبون خودت گفته شده. کلی حال کردم باهاش.

بخونید حالشو ببرید، اگر هم زیاد نپسندیدید حداقل با یکی از شعرای معروف این شاعر بزرگ آشنا شدید.

اصل شعر طولانی تر بود که من جهت احترام به حوصلتون گلچینش کردم. در بیت آخر هم اسم خودم رو جای اسم وحشی گذاشتم که شعر کاملا شخصی بشه و هـــــــــــــــــــــام خوب متوجه بشه.

میدونم طولانیه ولی خسته کننده نیس تنبلی موقوف بخونید پلیز!

گله یار دل آزار:

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد
آنچه کردی تو به من، هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستم ها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مُردم، آزار مکش از پی آزردن من

جان من، سنگدلی، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پرگرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو، ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سروسامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست
چه توان کرد، پشیمانم و تدبیری نیست

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو
به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
خون دل از مژه میبارم و میدانی تو
از برای تو چنین زارم و میدانی تو

من اگر کشته شوم باعث بدنامی توست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی توست

 من نه آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پیت آیم و با من نشوی رام، روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی
یار شو با من غمخوار چه می پرهیزی

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم

 اینهمه جور که من از پی هم میبینم
زود خود را به سر کوی عدم میبینم
دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم
همه کس خرم و من درد و الم میبینم
لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم
هستم آزرده و بسیار ستم میبینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصه درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی (هامت) به نگاهی، سهل است
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی، سهل است!


پ.ن: پارسال یادم نیس شب قدر چی از خدا خواستم که تقدیرم این یک سالم انقدر پرملات بود. امشب برم برا یه سال دیگه چونه هامو بزنم شاید خدا قبول کرد و با من "دل آزرده" آشتی کرد. از همگی فراوان التماس دعا...

جام می

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 20:55  توسط سیب | 
 

خر خدا من نمازم را به تو اقتدا کردم

به عشق

به عهد و پیمان

و تو هنوز گمان می بری که من گیر یک جرعه نوشیدن بودم و ...

من به تو گفتم نماز میخوانم نه به تکلیف

نه از ترس جهنم

نه حتی به طمع بهشت

که از سر عشق

که چون عاشقم

درست مثل همان روز که گل آوردم برایت

نفهمیدم چه می کنم و چرا می کنم و چه خواهد شد

آوردم چون دلم می خواست و دلم می گفت

چون دلم عاشق بود

چون دلم دلت را شاد می خواست

تو هم چنین کن اگر می کنی

اگر معصیت نیست که نوش جانت

گوارای وجودت

اگر هست

ترک میکنی بکن

ولی نه از ترس جهنم

نه به طمع بهشت

که از سر عشق!

کاش می فهمیدیم

کاش آشتی می کردیم با خدا

کاش یادمان نمی رفت که خدا

از پیشانی بر سجده

از لب بر جام

از ما در آغوش هم

به دلهامان نزدیک تر است

فقط اگر آشتی می کردیم!


پ.ن: امروز ۶ صبح تا ۶ عصر سر کار بودم.

پ.ن: آپیدم چون گفتم چشم و گفتم دوست دارم کاری که میگویی را انجام دهم.

پ.ن: بعد از تمام این روزهای نفرت انگیز اعصاب خورد کن دپرسی و بی حوصلگی و دلتنگی، یک جمله امروز حالم را کمی بهتر کرد:

If you want something very much let it go
If it comes back to you, it will be yours for ever
If it doesn't, it wasn't yours in the first place

پ.ن: عشقی می خواهم نه فقط برای سرگرمی امروزم، که برای جبران دیروزم و نیز برای دلگرمی فردایم. اگر عاشق است و عاشق می ماند بسم الله ...

 من و او تا همیشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 0:17  توسط سیب | 
 

نتایج ارشد آزاد اومد ... و ما مردود شدیم!!!

مسخره نکن خودتی ... خب نخونده بیدیم خب

البته در کنکور سراسری اصلا مجاز نشدیم ... وگرنه اگه مجاز میشدیم حتما مقبول میشدیم

در پست قبلی قول دادم اینبار شعر بذارم ... ولی یه شعر دیگه میذارم

این شعر رو در ده دقیقه قبل از شروع آزمون سر جلسه کنکور سراسری ارشد گفتم

لابد میگید همین کارا رو میکنی که قبول نمیشی دیگه

نخیرم ... قبول نمیشیم چون درس نمیخونیم!

(برعکس هـــــــــــــــــــــــــام که شاگرد اول بیدداریم اشک میریزانیم چون دلمان تنگیده براشان)

حالا شعر:

تا صبح گریه کردم 

دیشب کنار تختت تا صبح گریه کردم
یک لحظه هم نرفت از یادم بلوغ دردم

تو خواب بودی اما انگار مرده بودی
نای تنفسم را از سینه می ربودی

هق هق نکرده دیدم حق با حریق غم بود
این سیل اشک انگار بر سوز سینه کم بود

تا صبح گریه کردم خوابم نبرد دیشب
آتش گرفتم اما از سوز غم نه از تب

صبح آمد و برایم سردرد و خستگی ماند
این گریه ذره ای هم تسکین به سینه ننشاند

بیدار گشتی و من هرگز به تو نگفتم
دیشب کنار تختت تا صبح گریه کردم

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 20:55  توسط سیب | 
 

خطاب به هــــــــــــــــــــــــام: خواهشا شما این پست را نخوان

این پست را برای هرکس جز شما نوشته ام، لطفا نخوان

و لطفا دیگر به وبلاگ من سر نزن. پیشاپیش سپاس فراوان

به یک راه نشدیم

از دست دادمش

به همین سادگی

خریت کردم یعنی؟؟؟

حس میکنم اشتباه کردم

نه که منطقی نبوده باشم

بودم

حرف حساب رو من میزدم

ولی گیر الکی رو هم من دادم

اونم بد نمی گفت ها

یه جورایی اصلا حرف درست رو اون میزد

در نهایت وقاحت متهمش کردم

وقتی منطقی جوابمو داد و ضایع شدم ترسیدم

نمیدونم چرا انقدر سخت گرفتم

ولی نه، حق داشتم

کار درستی کردم

کردم ؟؟؟

نمیدونم

شاید جدا احمقانه بود

شاید جدا عاقلانه

از روی فکر حرف زدم

ولی از روی فکر عمل نکردم

از روی فکر تصمیم گرفتم

ولی از روی فکر رفتار نکردم

از من بعید بود

من ریش سفید محل بودم و هستم

من بزرگ خاندان بر و بچ بودم و هستم

راست میگن "انسان ممکن الخطاست"

انسان جایز الخطا نیست

یعنی جایز نیست که خطا کند

ولی ممکن است که خطا کند

خطا کردم

یکی از بزرگترین و جبران ناپذیرترین خطاها رو کردم

نه که اشتباه فکر کرده باشم

یا حتی اشتباه تصمیم گرفته باشم

ولی اشتباه عمل کردم

و اشتباه کردم که اصلا تصمیم گرفتم

من که ادعا میکنم "هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد"

نابجا سخن راندم

بزرگترم میگه : تجربه بود.

آخ که چقدر این حرف دردناکه

وقتی برای چیزی یا کسی انقدر ارزش قایل باشی و در حد یک تجربه برات بیارنش پایین

دلت میشکنه

و میسوزه به حال طرف که اینهمه برات وقت گذاشت

و میسوزه به حال خودت که فقط همین نصیبت شد از این همه مصیبت

که چی؟ تهش بشه یه تجربه؟!

بی انصافیه

بزرگترم میگه: الان هرچی دعوا کنید بهتره تا اینکه بعدا بخواهید دعوا کنید

و باز آخ

چرا دعوا کردم

سر چی خودم نمیدونم

دعوا نکردم

فقط بیجا حرف زدم

گفت میخام حرفای خوب خوب بزنم

گفتم بیا تمومش کنیم

گفت تو داری میری

گفتم اره حلال کن

گفت هیچی نگو خدافظ

گفتم خدافظ

اوق

چه مکالمه اوق آوری

خودم حالم بهم خورد

...

حالم خوب میشه

فکر کنم کم کم حالم بهتر شه

دلم تنگ میشه

ولی یحتمل کم کم دلم گشاد شه

بهش فکر میکنم

ولی به گمانم کم کم فراموشش کنم

اونقدر بهم حس و عاطفه و عشق نداشت که اسیرش شده باشم

کم کم رها میشم از حضورش در درونم

ولی الان حالم بده

خیلی بده

امروز سگ بودم

به عالم و آدم بدی کردم

رفتم تو خلا گریه کردم

نزدیک بود تصادف کنم

صدای ضبط ماشینو تا ته بالا بردم پلیس تذکر داد

...

خوب میشم

من عادتمه که خوب بشم

نیاز به محبت داشتم که نثارم نکرد

پس چه مرگمه

قصد ازدواجدار شده بودم که خب ضایعم کرد

همینه دیگه

چشمم کور دیگه  فرتی دل به کسی نبندم

از تجربه درس عبرت میگیرم

باز کار میکنم و کار و کار

باید با خدا آشتی کنم

دعا میکنم حلالم کنه چون آزردمش

اصلا یه مشکلی که داشتم این بود که همش ازم آزرده خاطر میشد

هر حرف من براش توهین و تهمت بود

هرگز نپذیرفت که براش ارزش و احترام قایلم

آقا بیخیال

تموم شد

باید زنده بمونم

باید زندگی کنم

همسر آیندم یه جایی همین دور و براس

باید پیداش کنم

قصد ازدواجم منقضی شد

ننوشید فاسد است مسموم میشوید!


پ.ن: یه شعر تازه گفتم که هرجا و برای هرکس در هر محفلی خوندم گفت عالیه فوق العادس خیلی قویه. همه البته جز هام. در پست بعدی احتمالا شعر را برای نظردهی شما بگذارم.

پ.ن: فردا گمان میکردم شاید روز دیدار دو خانواده باشد که خب کلا منتفی شد، در نتیجه فردا به دیدار چندتا از بر و بچ که به تازگی آزاد شده اند و خانواده های چند تا بازداشتی خواهیم رفت.

 پ.ن: دیشب تا صبح بیدار بودیم. امشب برویم تا صبح بخوابیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 0:23  توسط سیب | 
 

از بازدیدی که پس دادید ممنون

خطابم به دوستانی است که رفتم وبلاگشونو بعد اومدن وبلاگم تبریکیدن

به همینشم کلی ذوقیدم

حالا اصل مطلب

فرمودیم که قصد ازدواجدار شدیم

پاشدیم رفتیم مشاوره ازدواج ببینیم برا همچین غلطی چه طریق صحیحی باید طی شود

مشاور محترم یک روش ۷ مرحله ای یادمان داد

ما البته ۵۴۰۰۰۰ ریال مال دادیم تا بگوید ولی در اینجا ما مفتی میگوییم شما بخوانید

۱- آشنایی فیزیکی: اول باید از ریخت هم خوشتون بیاد. اگه یارو دماغش گنده بود یا کک و مکی بود یا قدش کوتوله بود یا پیشونیش زیادی بلند بود(نگید کچل بهم برمیخوره!) یا خلاصه نچسب بود بای بای.

۲- مکالمات تلفی زیاد، دیدارهای کمتر: یعنی بیشتر ور بزنید کمتر خوش بگذرونید. از عقاید و افکار هم آگاه بشید اما در شرایط راحت ور بزنید مثلا لخت با یه شلوارک روی تخت ولو باشیدم عب نداره.

۳- دیدارهای بیشتر، مکالمات کمتر: حالا دیگه به قر و فر و تریپتون برسید با هم برید عیاشی. دیگه زیاد ور نزنید اینبار سعی کنید رفتارهای فردی و اجتماعی همو بسنجید.

۴- شناخت حساسیتها و تفاوتها: حالا شروع میکنید به موی دماغ طرف گیر دادن. از بالا و پایینش ایراد گرفتن که چرا اینجوریه چرا اونجوریه و من المو من بلم.

۵- تفاهم روی اختلافات: حالا سعی میکنید افه منطق بذارید دیگه گیر میر ندید روی اون چیزایی که میشه گیر نداد.

۶- خواسگاری و شروط ضمن عقد: حالا تازه رضایت میدید که بزرگترها آدم حساب شوند و مبلغی خرج گل و شیرینی کنند. اینجاست که هرچیو که نمیشه گیر نداد و حالا گیر بدید بهتره تا بعدا طلاق بدید رو میکنید شرط و شروط. ( دخترای ایرونی در همین مرحله احساس میکنن "بادو بادو مبارک بادا" و پسرای ایرونی تا ونگ بچه رو نشنون احساس نمیکنن خانواده مد نظر تشکیل شد اقاجون!)

۷- قبول شرط و شروط ======> ازدواج =======> عقش!

 

آقا این مشاور محترم فرمود بعد از مرحله ۵ یه کوچولو "دوست داشتن" اتفاق میفته و بعد از مرحله ۷ "عشق".

خب ما دوست داشتنو میذاریم ۵* و عشق رو میذلریم ۷* و اس.ام.اس رو میذاریم ۲*

حالا مشکل ما اینجاست دوستان. ما اینجوری طی طریق کردیم:

 ۳ - ۱ - ۵* - ۲ - ۲* - ۷* - ۲* - ۳ - ۸ - ۲* - ۴ - (کات) - ۳ - ۲* - ۳ - ۲ - ۴ - ۷* - ۵* - ۸ -  ۲* - (قهر)

قابل توجه عزیزان دانشمند مرحله ۶ همچنان اتفاق نیفتاده و ما به مرحله ۸ هم رسیدیم. یحتمل ۹ ماه بعد باخبر شویم که صاحب فرزندی شده ایم. خدا را چه دیدید!

حالا ما با این مقصود ازدواج چه کنیم؟
چجوری حالیش کنیم که ما ۵۴۰۰۰۰ ریال مال بی زبون داده ایم روش منطقی یاد گرفته ایم که پس فردا دچار خرج و مخارج طلاق نشویم؟
چجوری راضیش کنیم مراحل را به ترتیب با ما طی کند که ۹ ماه دیگر دچار بچه نشویم؟
چجوری بفهمیم این ۷* که دچارش شدیم در واقع شبه ۷* است و آدمیزاد که ما باشیم به این الکیها دچار عقش نمیشود؟

تازه از همه این مصیبتها بالاتر اینکه کشف به عمل آورده ایم طرف ما کتاب که میخواند "م-مودب پور" میخواند!
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای به دادمان برسید رفقا

با این قصد ازوداجمان و با این مقصود ازدواجمان چه کنیم؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 23:10  توسط سیب | 
 

ابوی امروز مسرور و شنگ و شاد از یافتن آنتی ویروسی کارساز نشست پای سیستم ما

همین میشود دگر پدر وقتی به مهندس محبوبمان اعتماد نمیکنی

سیستم چنان داغان شده است که از ساعت ۱۱ الی ۱۲:۴۵ طول کشید تا بالا بیاد و به وعده وفا کنیم

جانمان هم بالا آمد باهاش

خداییش اگه تو نگفته بودی برو آپ کن الان خواب خواب بودم

گفتم "دوست دارم وقتی ازم کاری رو میخوای انجامش بدم"

حال کردی ها!

.

.

.

نمیخواهد ما را این یارو

به گردش می رویم کلی خوش میگذرانیم

شب تا صبح تل حرف می زنیم کلی حالی به حولی میشویم

تمام روز اسمس بازی میکنیم اول مکیف میشویم بعد که قبض میاید از دماغمان بیران کشیده میشود

همه کس و کار و دوست و رفیق را به فراموشی میسپریم که همش به یادش باشیم

و باز نمیخواهد ما را یارو

میگوید "گیر یه چیزم فقط"

ولی "درگیر" یه چیز است فقط

.

.

.

امروز خبر بسیار بسیار شادم میکننده ای شنیدم که جیغم آمد

از ۱۵ شهریور تا ۲۵ شهریور از رویت در و دیوار مدرسه و آموزشگاه و مکتبخانه و ... معافم

مرخصی بدون حقوق

یکی بیاد منو بدزده ببره سفر ... تو رو خدا ... نجاتم بدید از این نجابت ... از اینهمه وظیفه شناسی ... از کارامد بودن ... از درست کار کردن ... از بهترین بودن ... از محبوبیت ...

(سعی کردم کاملا متواضعانه پز بدم ولی خودم از حرفام اوقم گرفت)

.

.

.

از این یارو خوشمان میاید کم کمک

صداقتش و شیطنتش و تیریپش و صدایش و ذکاوتش و تعهدش و تلاشگریش و استواریش و غدیش و قدرتش و مهربانیش و کلماتش را دوست میدارم کم کمک

بقیه هایش را ندیده ام هنوز

هنوز البته قدقدمان نمیاید

او هم هنوز

درگیر گیرش است

ما گیر نمیدهیم حالا که میدانیم خودش گیر است

تا فرداها چه شود

.

.

.

گفتی آپ کن آپیدم عزیزکم

شما بگو بمیر ... من میگم جوونم هنوز گناه دارم تازه قصد ازدواج هم دارم  آقا کیس مناسب اگه هست معرفی کنید، این یارو هنوز درگیر گیرشه ... مام که بد هوایی شدیم

.

.

.

دعایم کنید این شبا ... امروز مهندس محبوبمان اسمسی زد جالب:

"یادمان باشد خطوط قلبمان را زیاد اشغال نکنیم شاید خدا آنسوی خط باشد"

آقا ما قطع کنیم بریم شاید خدا پشت خط باشه یا شایدم شما هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام!


پ.ن: امروز تولدمه ... تحویلم بگیرید ... تبریک بگید ... گل و هدیه بهم بدید ... بوسم کنید ... از کیک خبری نیست البته ... بزرگترتر شدم ... قصد ازدواجدار شدم!

پ.ن: وقتی میخواهید نزنگید نگویید میزنگم بگویید نمیزنگم یا اصلا نگویید میزنگم یا هیچی نگویید ولی یا بزنگید یا نزنگید ولی وقتی میگویید میزنگم حتما بزنگید اگر نگفتید میزنگم یا بزنگید یا نزنگید و کلا بزنگید. فحش!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:25  توسط سیب | 
 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش            بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال          مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

 مرد غمگین

هرگز فراموشمان نشد که دو کفه ترازو را شیوه ایست شاید نه باب پسند دل حریص و خودخواه ما. که هرچه به دست آید لاجرم چیزی جایی از دست رفته است و بالعکس. اگر شور و نشاط و سرمستی از آن ما میشود به برکت عیاشی با اشباب و احبا، همی شود به بهای از دست رفتن آنچه مصونیت و معصومیت نامندش. و چنین نیز شد. اگر غنی شدیم از تجربه و ادراک و بلوغ و شعور و منطق و در کنارش احساس، در ازایش دور ماندیم از سادگی و سبکی و آنچه دیگری میتواند به راحتی باشد و ما نه. دوراندیشی در مقابل نزدیک اندیشی. آینده نگری در مقابل حال نگری. استدلال در مقابل احساس. واقع بینی در مقابل شیطنت و شعف.

دلمان میخواست ما هم همانقدر نمیفهمیدیم که شما میفهمید!

 وقتی اینگونه هستم که هستم و تو لذت نمیبری و حتی آرزوی متفاوتش را میکنی
وقتی حرف میزنم  و حس میکنی منبر رفته ام و خسته میشوی و آخر انگار نشنیده ای و خسته میشوم
وقتی برای حرف زدن نیاز به ادا و ایما و اشاره فراوان داری و احساس مرا در کلامم نمیبینی
وقتی آنقدر حرف میزنم که از خودم عصبانی میشوم و به خاطر خشمم توبیخم میکنی
وقتی یک سوال ساده میپرسمو به هر نحوی شده جواب نمیدهی و اگر میدهی نوشدارویی پس از
وقتی حتی نوشدارو نمیدانی دوای درد لاعلاج ما نمیشود که باشد

.

.

.

کچلی عیب و ایراد ما نیست عزیز من ... ما را به بیش از اینها متهم کرده اید!

خلاصه اینکه حرمتتان بیش از آن بود که بگوییم "نـــــــــــــــــــــــــــــــــه"

ما قندمان را با قاشق نمیخوریم ... ولی دل عزیزانمان را قداستی و حرمتی و منزلتی میداریم شیرینتر از هر قندی

حلالم کن

که آزردمت

که دچارت کردم

که درگیرت کردم

که شاید اسیرت کردم

در قفس میگشایم مرغ مهاجر

دل ما کوچک است برای آشیان تو

بیم آن دارم که خدای ناکرده لانه ات ویران شود

" تو گفتی نمیخای - کسی قبول نکرد!" ... فدای دلت عزیزکم

قبول کن قناری ... پرواز کن پرستو ... چرا هنوز خیره نگاهم میکنی پرنده؟

نکند تو هم بغض داری ...

قفل قفس باز و قناری ها هراسان           دل کندن آسان نیست آیا میتوانم؟!



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 0:10  توسط سیب | 
 

- ولی دلم تنگه زیاد ...

- خودت خداحافظی کردی دیگه چرا دلت تنگه؟

- خدافظی کردم چون عقل دارم
   دلم تنگه چون دل دارم

.

.

.

آب لذیذتر است یا شراب ... هیچکدوم، شیرعسل
چادر راحتتر است یا رژ لب ... هیچکدوم، شلوار لی
روزه دشوارتر است یا گناه ... هیچکدوم، ندیدن تو
خرج عروسی سختتر است یا تحصیل ... هیچکدوم، فراموش کردن تو

.

.

.

ولی تو ترکم

.

.

.

شب اول ماه مبارک افطاری منزل مادر دعوت بودیم

شب دوم ماه مبارک افطاری پای پاساژ در ماشین مهمان "هام" بودیم

شب سوم ماه مبارک افطاری به آلبالوپلو مهمان شدیم

شب چهارم ماه مبارک افطاری منزل مدیر مهمانیم دلتنگ

.

.

.

اگه دیدمش چیکار کنم؟؟؟

میشه فقط یه نخ ؟! میشه فقط یه پیک ؟!

آخه تو ترکم ... میشه ؟!

اگه دیدمش چیکار کنم؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 23:0  توسط سیب | 
 

به قول خودش "قسم ابوالفضلتو باور کنم یا دم خروستو"؟!

اومدنت رو باور کنم یا رفتنت رو؟!

رفت

به همین سادگی

و به همین سردی

خدافظی کردم، خدافظی کرد

و باز هم من ماندم و درد ترک

...

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام !!!

...

هرگز خیره نشدم در چشمانش
حتی در تاریکی شب

هرگز دست ننهادم در دستش
حتی در تنهایی

هرگز نگفتم "دوستت دارم"
حتی وقتی داشتم

حالا دیگه فقط حسرت میمونه و حسرت

برای چشمان جذابش ... برای دستان گرمش ... برای حس قشنگش ... برای فحشای دلنشینش

...

ترسیدم

از همای خوشبختی شاید ترسیدم

و گمان کردم جغد شوم نیرنگ است

ترسیدم و میترسم

میترسم از نعمتی که ابلهانه کفران کردم 

و او نیز

...

دلم تنگ است برای روزگاری که عقل غریبه بود و دل فرمانروایی میکرد

دلم تنگ است برای خدایی که هر چه میخاستم میداد و نیز خواستن به من می آموخت

راست گفت وقتی گفت "شاید نخواستی"

...

ترسیدم

ترسیدم عزیزکم

ترسیدم بخواهمت و اسیرم شوی

ترسیدم دل ببندم و دلبندم شوی

ترسیدم بمانم و محتاجم شوی

...

"نمیدونم بازنده اصلی کیه ... من که برای نوشیدن تو رو از دست میدم ... یا تو که برای نیاشامیدن منو از دست میدی ..."

...

بـــــــــــــــــــــــــاختـــــــــــــــــــــم!

بازنده شدم!

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ!

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام!

تورو اونجور که باید میخـــــــــــــــــام!

...

خدافظی کردم، خدافظی کرد

بی بخار!

...

امشب شب ترک است

تنم پر از درد است

گلویم پر از بغض است

دلم پر از حسرت است

چشمانم پر از اشک است

صدایم پر از لرزش است

موبایلم پر از اسمس نفرستاده است

پای تختم پر از خوراکی و چیپس و دلستر و لواشک است

امشب شب ترک است

به دادم برسید

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام!

تورو میخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام!نیمروی عشق

...

برام نیمرو درست کرد اون صبح پر از صفا

برایش نیمرو درست کردم اون صبح پر از سکوت

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام!

نیمرو میخام!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 0:4  توسط سیب | 
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در میان هر سیب
دانه ها محدود است
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود ...
چیستانی ست عجیب
دانه باشیم، نه سیب!

پیوندهای روزانه
سعیدمان را آزاد كنيد
سیبستان ادبیات و فلسفه
شیعه آنلاین
انجمن ترنم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
آفاق (كه درست مينويسه)
حمید.....خشت
میثم یوسفی(اون نه! یکی دیگه!)
آقا محسن گل.....ptc
فاطمه.....تاریک خونه
شهاب.....دل نوشت
سعید خاله
سجاد (که اولین چت).....مهجاد
زینب.....صدای سکوت
ثاقب فرد (که اندیشمند است)
وحید (که تنها و عزيز)
استاد (که قد بلند موي بلند)
داستانک ها
شهاب(که بامزه می نویسه)
شمس الدین.....شعر
یادداشت های یک دختر ترشیده
چیز
سیب سبز
دکتر رضا(که در سفر!)
ماه مهربون (که وبشو کامل خوندم!)
juju (که عاشقش شدم!)
هجران(که در کاشان!)
گفتگوی هستی و بهزاد
مداد آبی
به سمت مبهم هيچ
مهراوه (که زیبا مثل حباب)
محبوبه (كه سربي)
كد آهنگ وبلاگ
صدايي براي امروز (كه بنفش!)
مريم.....بشولش
فرید صلواتی(که نوه علامه)
بچه سيد (كه خواهر دارد)
عباس مومني (كه شعر سه مصرعي)
بنفشه (كه دخترونه است)
آدم و حوا (كه شبيه من)
حديثا (كه درست طلب ميكنه)
ساعت

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ