تبليغاتX
سیـبـــــــــستان
  • عیدی گیرم اومده خوشکل جیگر خفن مامان
    یه تقویم کلی باحال تو یه پاکت قشنگ با یه سی-دی که هنوز نمیدونم چیه با یه بسته شمع "گاو" با یه گلدون گلای سرخابی و از همه مهمتر با یه دنیا عشق و محبت از یه دوست خیلی مهربونمغسی دوس جونم!

 

  • سر کار عیدی ندادن بهم. خاک تو سرشون کنن. ابوی میگه باید دو برابر حقوقت یا نهایتا معادلش عیدی بدن. ولی ندادنخاک تو سرشون!

 

  •  بعد از اون نامه اعمال سیاهم تا همین دیروز کل هفته جهنم بود. نه که دیروز تا حالا بهتر شده باشه فقط چون دیشب یه دل سیر گریه کردم یه اپسیلون سبکترم حالاتحمل میکنم همین!

 

  • دیشب ساعت نزدیک ۱۰ تجریش منتظر ماشین بودم. یارو تو ایستگا نگه داشت بلند بلند: هفت تیر هفت تیر... رفتم نشستم تا پر شه.
    بعد شنیدم که: هفت تیر هفت تیر کراک هزار تومن هفت تیر هفت تیر کراک هزار تونم هفت تیر...
    پیاده شدم با اتوبوس رفتم خونهخدا رحمید مثل همیشه!

 

  • چند وقته ندیدمش. نخاستم که ببینمش. رفتم تو فاز بریک آپ. دلم تنگه براش. خیلی زیاد. سخته خیلی سخته. خیلی خوب بود. دوسش داشتم. هنوزم دارم. میگن وصل پایان عشقه. ولی نبود. وصل لذت بردن از عشق بود. میخامش. خیلی میخامش. خدایا کمک!

 

  • اون روز گوشیم زنگ خورد با یه شماره نا آشنا. جوابیدم. صدایی نمیومد. الو الو بفرمایید... صدایی نبود. الو جانم بفرمایید الو الو... صدایی نبود. قطعیدم.
    اس.ام.اس اومد: میخاستم صداتو بشنوم!

 

  • قراره باز ملتو یه گردش یه روزه ببرم در و دشت. احتمالا آخر هفته. کاش خوش بگذره. دارم سعی میکنم از تو فاز تنهایی و دپرسی بیام بیرون. نمیشه. تقصیر خود خرشه که هواییم کرد و همین. همین که نشد زندگی آقا بی خیال من حالم خوش نیس!

 

  • یه داستان بهم رسیده قشنگه بخونید

    يك روز یک پسر کوچولو که میخواست انشا بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟ پدرش فکر می کنه و میگه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی.
    من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت جامعه است، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفتمون ملت فقیر و پابرهنه است، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش است، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چیه و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
    پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابي خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفتشون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده .....!!!! می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
    فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چیه. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پابرهنه رو می ده، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه!

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 11:45  توسط سیب | 

 

این جمعه امام زمان سیاه ترین نامه اعمال مرا امضا میکند ...
شاید آنقدر شرمش آید که اصلا امضا نکند ...
مرا برهانید از خودم ...

alone

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت 17:41  توسط سیب | 

آقا ما امشب شام خودمون رو دعوت کردیم مهمون یکی باشیم که یه ماه پیش تولدش بوده.
قرارمون ساعت ۷ بوده الان ۷:۳۵ شده یارو هنوز نیومده. ما هم اومدیم کافی نت داریم سرعتو حال میکنیم. مطلب پطلب نداشتیم آپ کنیم این چرندیاتو نوشتیم.
حسش بود بخونید حسش نبود نخونید.

یه چند روزیه حال خوشی نداریم. بیخودی دمغ و پکریم. خودمونم نمیدونیم چه مرگمونه.
دلمون سفر مفر میخواد. پول مول نداریم ولی.

چند روز پیش اولین تصادف تاریخی زندگیمونو انجام دادیم هرچی پول مول پس اندازیده بودیم رفت به فنا. خرج خسارت شد. ابوی تازه به این نتیجه رسیده که اولاد خسارت زیاد میزنن بره بیمه بدنه کنه "پری جون محترمه" رو. خلاصه بی پول شدیم باز.

آقا یارو رسید ما بریم. یا حق



درس اول :

يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند …

يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه …

جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم …

منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!

 من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم !

پوووف! منشی ناپديد ميشه ...

! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من

 من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...

 پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه …

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه …

مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتيجه : اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !

درس دوم :

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش …

راهبه سوار ميشه و راه ميفتن …

چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه …

راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !

کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...

 چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده …!

راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!

کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه …

بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن … کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی !!!

نتيجه اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!!!

 درس سوم :

بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد

همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد

زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه …

همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود

تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!

بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… !

زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت

پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود …

پيتر گفت: خوبه… چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!!

نتيجه اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد !!!

 درس چهارم :

 من خيلی خوشحال بودم !

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم  والدينم خيلی کمکم کردند   دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود …

فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود …!

اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم …

يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی !

سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :

اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………… .!

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم …

اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم …

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم …!

يهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی …!

ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم  و هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدی !!!

نتيجه اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد !!!  

درس پنجم :

 يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!

صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه...

شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!

يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه...

خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!

نتيجه اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند !

درس ششم :

 چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن...

بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون : اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه.. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد.

پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده.. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمیترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد !!!
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...

اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد!


هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!

 سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟! چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!

سه تای ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحی !!!

 دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.

اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت !!!

نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!!

 درس هفتم :

توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.

مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع می كنه به صحبت.

بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...

مرد: الو؟ صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره !

زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم

 اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟

مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره! زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلی قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری !
زن: عاليه. اوه  يه چيز ديگه  اون خونه ای رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره مرد: خب … برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندی !!! زن: خيلی خوبه. بعدا می بينمت عزيزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسی نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!

نتيجه اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين !!!

  درس هشتم :

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.

وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم! زن از خوشحالی پريد بالا و گفت:

! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم

فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد ! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .

 مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:

… اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد

! بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.

فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!

 درس نهم :

يه مرد ۸۰ ساله ميره برای چك آپ.. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه

نظرت چيه دكتر؟! دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب  بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه.

اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل!

همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!

نتيجه اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 19:44  توسط سیب | 
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در میان هر سیب
دانه ها محدود است
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود ...
چیستانی ست عجیب
دانه باشیم، نه سیب!

پیوندهای روزانه
سیبستان ادبیات و فلسفه
شیعه آنلاین
انجمن ترنم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
استاد (که از دستم دلخوره!)
یه سیبستان دیگه!
مريم.....بشولش
حمید.....خشت
میثم یوسفی(اون نه! یکی دیگه!)
آقا محسن گل.....ptc
فاطمه.....تاریک خونه
شهاب.....دل نوشت
سعید خاله
سجاد (که اولین چت).....مهجاد
زینب.....صدای سکوت
سید ضیاء.....نسیم سحری
ثاقب فرد (که اندیشمند است)
حسین نوروزی.....گاوخونی
چیز
داستانک ها
بانوی قدیس (بخاطر آهنگش)
وحید (که تنها و خوب)
میثم (که کروات می زنه!)
شهاب(که بامزه می نویسه)
شمس الدین.....شعر
یادداشت های یک دختر ترشیده
juju (که عاشقش شدم!)
سیب سبز
دکتر رضا(که در سفر!)
ماه مهربون (که وبشو کامل خوندم!)
نه هیچ چیز(اما بسیار!)
هجران(که در کاشان!)
گفتگوی هستی و بهزاد
مداد آبی
فرید صلواتی(که نمیشناسم!)
مهراوه (که زیبا مثل حباب)
كد آهنگ وبلاگ
صدايي براي امروز (كه بنفش!)
آفاق (كه درست مينويسه)
ساعت

جدیدترین کد آهنگ سیناکلیک کن

عاشقانه ترين مطالب كليك كن