![]() |
||
|
لئوناردو داوينچی موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگی شد، می بايست "نيكی" را به شكل عيسی" و "بدی" را به شكل " يهودا" يكی از ياران عيسی كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير می كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا كند. روزی دريك مراسم هم-سرايی, تصوير كامل مسيح را در چهره يكی از جوانان هم-سرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نكرده بود. كاردينال مسؤول كليسا كم كم به او فشار می آورد كه نقاشی ديواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو جوان شكسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمی فهميد چه خبر است به كليسا آوردند. دستياران سرپا نگهش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد. وقتی كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستی كمی از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشی پيش رويش را ديد، و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: نيكی و بدی يك چهره دارند؛ مهم این است كه هر كدام كی سر راه انسان قرار گيرند! (پائولو كوئيلو)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 11:55 توسط سیب |
|
|
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هرکه گفته، ز دل است تا به دل ره دل من ز غصه خون شد، دل او خبر ندارد!
پ.ن: همینجوری چون خوشکل بود نوشتم وگرنه "او"ی من همچین خبر داره که اصلا میتونه خبرنامه بزنه! پ.ن: تولدم بود. یک هفته بعد از تولدش. یه روز با بچه های دانشگاه جشن گرفتیم، پارک قیطریه. خوب بود و خوش گذشت. مرسی همه پ.ن: به این وبلاگ سر بزنید. باحاله
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آبان1387ساعت 7:10 توسط سیب |
|
|
امروز گذشت ساده و خوب ولی بی هیجان در دل من اما چه پر از وسوسه و ماتم بود و گذشت فقط امروز که میلاد تو بود فقط امروز که باید من شاد ولی امروز که تنها بودم همین امروز که دیدم همه را همین امروز که رفتم همه جا تو نبودی اما... همین امروز که خون بود دلم از دوریت همین امروز که میلادت بود گذشت... تو کجایی؟ ای که جرات نرود نام تو را بردن و باز دم از آن عشق حقیقی زدنم ای که جرات نرود دیدن چشمان چو خورشید تو را ای که صد تهمت و صد حرف و حدیث همه از آن من است لیک بازم چو که میلاد تو باشد، همه جا جار زنم و نگویم که تو... همین امروز که میلاد تو بود به همه عالم و آدم گفتم و نگفتم که دلم پرخون است و نگفتم که چه ناشادم و بی حوصله و نا امید و نگفتم که هنوز در دلم... وای از جرات ناگفتن تو وای از ترس حقیقت، مردن وای از امروز که میلاد تو بود و نه من دیدم چشمان چو خورشیدت را و نه تو دیدی چشمان پر از عشقم را و نه من بودم پیشت که ببوسم رویت و نه تو بودی پیشم که ببویی دستم و نه من گفتم که تو را میخواهم و نه تو گفتی که مرا میخواهی و نه من خواندم: "صد سال به از امسالت" و نه تو... تو کجایی اکنون؟ در چه حالی اکنون؟ با که هستی اکنون؟ . . . شک ندارم که به یادم هستی!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 21:45 توسط سیب |
|
| منوی اصلی |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در میان هر سیب
دانه ها محدود است در دل هر دانه سیب ها نامحدود ... چیستانی ست عجیب دانه باشیم، نه سیب! |
| پیوندهای روزانه |
|
سیبستان ادبیات و فلسفه شیعه آنلاین انجمن ترنم آرشیو پیوندهای روزانه |
| ساعت |
|
|