تبليغاتX
سیـبـــــــــستان

پرونده بسته بود.
دیدمش.
پرونده را روزی بسته بودم که قاه قاه خندیده بود و هیچوقت نفهمیدم چیکار داشت که زنگ زد.

خیابون شلوغ بود. دیدمش. همون جایی که کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه. خیالم راحت بود که پرونده بسته اس. سلامی کردیم. احوالی پرسیدیم. لبخندی زدیم. خداحافظی کردیم. رد شدیم. و من حالم خوب بود. 

اما... 

 کم کم نفسم گرفت. پشت گردنم داغ شد. قلبم تند زد. وایسادم. وسط میدون. به اون همه آدم نگاه کردم. پس چی شد؟! مگه پرونده بسته نبود؟! نفسم بالا نمیومد.

کبوتر تنها

به پسر خاله زنگ زدم.
گفتم: چمه؟ بگو من چمه؟
خندید. گفت: چی شده؟
گفتم: کوفت. نخند. حرف بزن.
گفت: نفس بکش.
گوشی از دستم افتاد. برش داشتم. داشت می خندید. گفت: باز چه مرگت شده؟
گفتم: پروندشو بسته بودم. پس چمه؟
گفت: خودتــــــــــــــــــــــــــــــی. خندید.
گفتم: دیدمش.
گفت: بسته بودیش؟!!
گفتم: باد زد بازش کرد. من بسته بودمش. حالم خوب بود.
خندید. گفت: بسته نمی مونه. مهم اینه که توش نمونی. طبیعیه. باید دوباره ببندیش.
گفتم: پس طبیعیه؟
خندید.
گفتم: نخند! بخند.
گفت: بعد از اینم پیش میاد. برا همه میشه. خیلیا توش گیر می کنن. باد همیشه هست.
من بازش نکرده بودم. باد زده بود.
نفس کشیدم. خندیدم. قلبم آروم می زد. به لبخندش فکر کردم. دلم نلرزید.
گفتم: تنها نبود.
بلند خندید. گفت: پس بگو چه مرگته.
گفتم: من خوبم.
گفت: طبیعیه. بازم پیش میاد.
خندیدم.
گفتم: قربونت. خداحافظ.
خندید.

 پرونده رو بسته بودم. باد خنکی زد. خندیدم. به یاد لبخندش افتادم. دلم خواست، ولی نلرزید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 0:34  توسط سیب | 

 

Teacher: How old is your father?
Boy: As old as me.
Teacher: How can that be?
Boy: He became a father only when I was born!

 

Teacher: Kumar, your composition on "My Dog" is exactly the same as your brother's. Did you copy his?
Kumar: No, teacher, it's the same dog!

 

Girl: "Mum, teacher was asking me today if I have any brothers or sisters who will be coming to school."
Mother: "That's nice of her to take such an interest. What did she say when you told her you are the only child?"
Girl: "She just said, 'Thank goodness!' "

 

Teacher: "How come you do not comb your hair?"
Student: "No comb, Sir."
Teacher: "Use your dad's then."
Student: "No hair, Sir."

 

Teacher: Correct the sentence, "A bull and a cow are grazing in the field"
Student: A cow and a bull are grazing in the field
Teacher: How?
Student: Ladies first.

 

TEACHER: John, go to the map and find North America .
John: Here it is!
TEACHER: Correct. Now, class, who discovered America ?
CLASS: John!

 

TEACHER: "George Washington not only chopped down his father's Cherry tree, but also admitted doing it. Now do you know why his father didn't punish him?"
John: "Because George still had the axe in his hand?"

 

TEACHER: What a pair of strange socks you are wearing, one is green and one is blue with red spots!
John: Yes it's really strange. I've got another pair just like that at home.

 

TEACHER: Now, John, tell me frankly do you say prayers before eating?
John: No sir, I don't have to, my mom is a good cook.

 

TEACHER: What do you call a person who keeps on talking when people are no longer interested?

John: A Teacher.

 

 پ.ن: خداییش تا حالا ندیدم جک انگلیسی جذاب و خنده دار باشه. البته اینا که اینجا نوشتم بیشتر در سطح لطیفه های "پیک شادی" دوران طفولت ماست، اما بعید می دونم انگلیسی زبانان تونایی داشته باشن از این فراتر تلاشی در این زمینه بکنن.
در واقع اونا تلاش ذهنیشون رو در زمینه های دیگه مثل علم و تکنولوژی بیشتر "هدر" میدن. مثل ما نیستن که با نیت خیر و در راستای ارتقای روحیه شاد ملت وقتمون رو صرف جک سازی کنن. خداییش تکنولوژی کی تا حالا لبخند به لب کسی نشونده؟؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 11:59  توسط سیب | 
 

 

پارسال همین روزا دیدمش

 

امسال همین روزا بهش اس ام اس دادم که هنوز یادمه. که به خاطراتم احترام میذارم

زنگ زد گفت سلام تو شماره ۹۳۶ داری؟

آخرین باری که صحبت کرده بودیم تقریبا ۹ ماه پیش بود!

گفتم نه. گفت آخه یکی برام اس ام اس میده هر روز . باید فردا بهش بگم اشتباه میده

قاه قاه قاه

گفتم خواب نیستی گفت نه ما سفر بودیم داریم بر میگردیم

انقدر خوش گذشت که اگه الان بمیریم مهم نیس

 قاه قاه قاه

و من هیچ نگفتم چون نفهمیدم کجای این حرف انقدر خنده داشت ولی فکر میکردم چرا به من زنگ زده وقتی اصلا حرفی برای من نداره

خب خودت خوبی؟

خوبم. من هم یه جای خوب بودم.

کجا؟

مسجد. اعمال ام داوود

اتفاقا ما هم غروبی وایسادیم مسجد بریم دستشویی کلی شلوغ بود. قاه قاه قاه

تو خوبی؟

قاه قاه قاه

خب خوشحال شدم. التماس دعا. شب بخیر

ایشالا سلامت برسید . شب بخیر

نه اگه بمیریم هم مهم نیست اما احتمالا کانادا زلزله میاد عزراییل اونجا مشغول میشه به ما نمیرسه

قاه قاه قاه

نفهمیدم چرا زنگ زد

نفهمیدم پارسال چجوری امسال شد

نفهمیدم ...


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 14:3  توسط سیب | 

محمود احمدی نژاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 18:30  توسط سیب | 
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در میان هر سیب
دانه ها محدود است
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود ...
چیستانی ست عجیب
دانه باشیم، نه سیب!

پیوندهای روزانه
سیبستان ادبیات و فلسفه
شیعه آنلاین
انجمن ترنم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
استاد (که از دستم دلخوره!)
یه سیبستان دیگه!
مريم.....بشولش
حمید.....خشت
میثم یوسفی(اون نه! یکی دیگه!)
آقا محسن گل.....ptc
فاطمه.....تاریک خونه
شهاب.....دل نوشت
سعید خاله
سجاد (که اولین چت).....مهجاد
زینب.....صدای سکوت
سید ضیاء.....نسیم سحری
ثاقب فرد (که اندیشمند است)
حسین نوروزی.....گاوخونی
چیز
داستانک ها
بانوی قدیس (بخاطر آهنگش)
وحید (که تنها و خوب)
میثم (که کروات می زنه!)
شهاب(که بامزه می نویسه)
شمس الدین.....شعر
یادداشت های یک دختر ترشیده
juju (که عاشقش شدم!)
سیب سبز
دکتر رضا(که در سفر!)
ماه مهربون (که وبشو کامل خوندم!)
نه هیچ چیز(اما بسیار!)
هجران(که در کاشان!)
گفتگوی هستی و بهزاد
مداد آبی
فرید صلواتی(که نمیشناسم!)
مهراوه (که زیبا مثل حباب)
كد آهنگ وبلاگ
صدايي براي امروز (كه بنفش!)
آفاق (كه درست مينويسه)
ساعت

جدیدترین کد آهنگ سیناکلیک کن

عاشقانه ترين مطالب كليك كن