![]() |
||
|
∞گفتگويی که واقعا ًروی فرکانس اضطراری کشتيرانی، روی کانال ۱۰۶ سواحل (Galicia Finisterra) ميان اسپانيايی ها و آمريکايي ها در ۱۶ اکتبر ۱۹۹۷ ضبط شده است.∞ آمريکايي ها (با سر و صدای متن) :ما به شما پيشنهاد می کنيم ۱۵ درجه به شمال بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد. اسپانيايی ها : منفی. تکرار می کنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا تصادف نکنيد. آمريکايي ها (يک صدای ديگر): کاپيتان يک کشتی ايالات متحده آمريکا با شما صحبت می کند. به شما اخطار می کنيم ۱۵ درجه به شمال بچرخيد تا تصادف نشود. اسپانيايي ها: اين پيشنهاد نه عملی است و نه مقرون به صرفه. به شما پيشنهاد می کنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد. آمريکايي ها (با صدای عصبانی): کاپيتان ريچارد جيمز هاوارد، فرمانده ناو هواپيمابر يو.اس.اس لينکلن با شما صحبت می کند. اسپانيايي ها : آمريکايي ها:
پ.ن: از اظهار لطف تمام دوستان در پست قبلی ممنونم. تنها نموندن در اون شرايط خيلی مفيد بود. گذر زمان و يک سفر کوچولو حالم رو بهتر کرد و اون ماجرا برای هميشه به فايل خاطره ها و درس های عبرت آموز سپرده شد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 17:17 توسط سیب |
|
|
امروز خطایی کردم. یک خطای بزرگ. شرم آور. و ترسناک. و دردسر ساز. و شاید گناه آلود. و احمقانه. نوعی حق کشی. نوعی دروغ. نوعی فریب. نوعی بی آبرویی.
چه فکری کردم پیش خودم؟! نه جداْ چه فکری کردم؟!
اما فرار نکردم. نه خندیدم و نه گریه کردم. دروغ نگفتم. زیاد حرف نزدم (ولی حرف زیادی زدم!)
بیرون زدم. فرار کردم اما تعقیب نشدم. از بین صد نفر که دستگیریم را به انتظار نشسته بودند و بی آبروییم را بدرقه وار تماشا می کردند و با خشم به حالم تاسف می خوردند اما خرسند از اینکه سوژه ای برای در بوق کردن پیدا کرده اند چهره ام را به خاطر می سپردند و لباس تابلویم را، بیرون زدم. نگذاشتم کسی بفهمد که دنبال نقاب می گردم. ولی می گشتم. و می گردم.
گفتم نصیحتم کنید: ج.ی: هیچوقت کسی رو نصیحت نکن. کمی آروم شدم. بعد داغ تر شدم. اگر فقط همین ها را امروز رعایت کرده بودم الآن... یکبار کسی گفت: ...اونجا که کسی نبود. دستگیر که می شدم نذر سه "زن" کردم. مادربزرگ و زهرا(س) و مریم شاگرد همسایه که صبح دیدمش و دلم به حالش سوخت.
پ.ن: نقابی نیست اما خبر رسید مهمانی دسته جمعی امشب در فرحزاد به دلیل فوت فلانی کنسل شد. یعنی می تونم از خونه بیرون نیام اما... در کمینم خواهند بود و فراموش نمی شوم حتی اگر گم شوم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 16:40 توسط سیب |
|
|
حالم بهتره نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه یا اینکه کار خاصی کرده باشم فقط الکی الکی حالم بهتره دیگه فین فین فین نمی کنم حالا دیگه فقط نمی دونم که من کیم؟؟؟ من چیم؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 خرداد1387ساعت 13:32 توسط سیب |
|
|
خسته ام بسیار خسته
و گرفته و بی حوصله و بی کار و ... نه حوصله عکس دارم نه حوصله درست و ادبی نویسی نه حوصله هیچی دیگه از مود اعتماد به نفس و خود تحویل گیری اومدم بیرون وقتی راه میری و به دوراهی میرسی گیج میشی اگه ندونی کجا باید رفت وقتی اصلا راه نمیری خسته میشی از اینکه هیچ غلطی نمی کنی همش گردش همش تفریح همش لذت همش خوشی همش.... آره درست میگی خوشی زده زیر دلم اما خستم از همه چیز و در واقع از هیچ چیزی که الآن دارم خیلی سعی میکنم چرت و پرت بنویسم ولی این هم نمیشه از همتون خسته ام ای همه آنهایی که نیستید که نبوده اید و ای گمشده های مغزم و بی حوصله و کلافه و دمغ... و حتی دماغ فلانی اومده بود ایران ما نفهمیدیم خب که چی ز من مخواه با یقین کنم توبه اینهمه بالای منبر بودم اینهمه آخوندزاده بازی در آوردم اینهمه به صراط مستقیم رهنمون گشتم خودم گم شده ام مثل تمام گمشده های زیر و روی منبر! کاش میدونستم دلم چی میخواد نمیدونم چمه خسته ام خیلی خسته از تو بیش از همه دنیا فین فین فین
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 16:23 توسط سیب |
|
|
آقا ما دوتا پست گذاشتیم هرکی از راه رسید گفت "بابا اعتماد به نفس!"
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده ست چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
پر می کشی و وای به حال پرنده ای آیینه ای و آه که هرگز برای تو
پ.ن:حالا که فکرشو می کنم می بینم بی دخل و تصرف نمی شه آقاجون! اول اینکه برا ما فرق می کنه چه کسی عاشقمون میشه... یعنی به هر کس و ناکس اجـــــــــــــــــــــــــــازه نمی دیم که بشه! یعنی اجازه می دیم ها، ولی پولیه!! دوم اینکه من همین جا شخصاْ از تمامی پرندگان پشت میله های قفس پوزش می طلبم و حلالیت سوم اینکه ما در مسیر رود هرچی غلت زدیم، هرچی پیش رفتیم، هرچی شهر شهر عاشقمون شدن، بهش نرسیدیم که نرسیدم! چهارم اینکه همین جا می نویسم لازم نشه تو کامنت برام بنویسید:
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 23:30 توسط سیب |
|
| منوی اصلی |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در میان هر سیب
دانه ها محدود است در دل هر دانه سیب ها نامحدود ... چیستانی ست عجیب دانه باشیم، نه سیب! |
| پیوندهای روزانه |
|
سعیدمان را آزاد كنيد شیعه آنلاین انجمن ترنم آرشیو پیوندهای روزانه |
| ساعت |
|
|