تبليغاتX
سیـبـــــــــستان
 

انجمن ترنم که ما هم عضوش هستیم کلی هم اونجا افه اینا میذاریم اول اردیبهشت مراسم داشت که حالا تصاویری از مراسم رو تو وبلاگش گذاشته، عکس ما هم هست برید ببینید حالشو ببرید!


پ.ن: این روزا حالم خوش نیس زیاد، حوصله هیچ کاری رو هم ندارم، خواستم برید دنبال نخود سیا کاری به کار ما نداشته باشید. نخود رو پیدا کردید یه ندایی بدید بیایم آپ کنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 13:59  توسط سیب | 
 

بهار آمد، پریشان باغ من افسرده بود اما
به جو بازآمد آب رفته، ماهی مرده بود اما

شعر از : مهدی اخوان ثالث

ماهی مرده


پ.ن: داشتم به فایل عکس دوستام نگاه می کردم. عکس سفرهای دسته جمعی. به یه عکس رسیدم که توش سه نفر بودن. الان امروز که نگاه می کنم می بینم هر کدوم در دوره ای چقدر تو نخ من بودن. به قول آقارضای خودمون که ادعا داره همه دخترا عاشقش میشنما هم عاشق کم نداشتیم ها!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 18:49  توسط سیب | 
چرا می ترسی از احساس، از نزدیک هم بودن؟
نمی گویی سخن از عشق، دوری می کنی از من؟

چرا می ترسی از برق نگاه، از بوسه، از آغوش؟
چه شد دیگر کلام من نمی گرداندت مدهوش؟

کجا رفت آن محبت ها و آن خندیدن پرشور؟
چه شد ناگه بریدی هرچه پیوند است، گشتی دور؟

چرا می ترسی از اینکه بگویی دوستم داری؟
و می کوشی کنم باور که از من سخت بیزاری؟

چرا پرده کشیدی روی قلبت، ساکتش کردی؟
چرا نگذاشتی گرمای عشق آید، نشیند جای این سردی؟

چرا از هرچه احساس است دوری می کنی عمداْ؟
ولع داری به لبخندم، گریزانی ولی از من؟

چرا ناگفته می بلعی تمام حرفهایت را؟
و پنهان می کنی در پشت خاموشی صدایت را؟

چرا با من، چرا با من، غریبی می کنی آخر؟
چگونه بعد از آن لبخند این تلخی کنم باور؟

چرا پنداشتی چشمت دروغ و حیله می داند؟
کدامین عشق پنهان در ورای دیده می ماند؟

تو آن روزی که خندیدی، نگاهم کردی و رفتی
دلت لرزید، می دانم، ولی هرگز نمی گفتی

من اما برق چشمت را نشان عشق می دیدم
نگاه راستگویت را چو راز قلب بشنیدم

چرا می ترسی از احساس پاکت گر مرا بینی؟
مگر باور نداری عشق دارد درد، اما درد شیرینی؟

تو می کوشی که از من دور باشی تا کنم باور
که بستی راه قلبت را به روی عشق غم پرور

من اما نیک می دانم که در دل دوستم داری
اگر چه سرد و خاموشی مرا هم دور پنداری

ولی من همچنان در انتظار اعتراف عشق می مانم
سرآخر می رسد روزی که بگشایی دلت را، نیک می دانم...

It felt love


پ.ن: شعر از خودم بود برا یکی که... خب یکی که از احساس می ترسه!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 2:31  توسط سیب | 
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در میان هر سیب
دانه ها محدود است
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود ...
چیستانی ست عجیب
دانه باشیم، نه سیب!

پیوندهای روزانه
سیبستان ادبیات و فلسفه
شیعه آنلاین
انجمن ترنم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
استاد (که از دستم دلخوره!)
یه سیبستان دیگه!
مريم.....بشولش
حمید.....خشت
میثم یوسفی(اون نه! یکی دیگه!)
آقا محسن گل.....ptc
فاطمه.....تاریک خونه
شهاب.....دل نوشت
سعید خاله
سجاد (که اولین چت).....مهجاد
زینب.....صدای سکوت
سید ضیاء.....نسیم سحری
ثاقب فرد (که اندیشمند است)
حسین نوروزی.....گاوخونی
چیز
داستانک ها
بانوی قدیس (بخاطر آهنگش)
وحید (که تنها و خوب)
میثم (که کروات می زنه!)
شهاب(که بامزه می نویسه)
شمس الدین.....شعر
یادداشت های یک دختر ترشیده
juju (که عاشقش شدم!)
سیب سبز
دکتر رضا(که در سفر!)
ماه مهربون (که وبشو کامل خوندم!)
نه هیچ چیز(اما بسیار!)
هجران(که در کاشان!)
گفتگوی هستی و بهزاد
مداد آبی
فرید صلواتی(که نمیشناسم!)
مهراوه (که زیبا مثل حباب)
كد آهنگ وبلاگ
صدايي براي امروز (كه بنفش!)
آفاق (كه درست مينويسه)
ساعت

جدیدترین کد آهنگ سیناکلیک کن

عاشقانه ترين مطالب كليك كن