![]() |
||
|
انکار ناپذیر! اجتناب ناپذیر! اما کم کم بدیهی می شود. فرهنگ امروز ما با آنچه حتی ۵ سال پیش در جامعه مورد پذیرش بود بسیار متفاوت است و سرعت و روال این تحول هر روزه بیشتر هم می شود.
اما امروزه وضع بسیار غریب تر شده است. امروزه راه های ارتباطی میان انسانها اعم از موبایل، اینترنت، و امکانات تفریحی-سیاحتی اجتماعی مثل کافی شاپ ها و پارک ها که می توان نوجوانان و به خصوص جوانان را از عمده کاربران آن دانست، امکان آگاهی تام از روال تعامل فرد حتی اگر عضوی از خانواده باشد را برای تمام دیگر اعضا نامقدور ساخته است.
این حقیقت است که امروزه بسیار انگشت شمارند افرادی که در برحه ای از زندگی -اگر نگوییم همه روزه- تحت عناوین مختلف با فردی از جنس مخالف ارتباطی نسبتا عاطفی (و شاید حتی فراتر) برقرار نکنند. و این امر نه تنها اجتناب ناپذیر بلکه در چارچوب صحیح آن (که بسیار جای بحث دارد) ضروری می نماید. پذیرش این واقعیت ملس نیاز به بحث روی جوانب مختلف وجود انسان اعم از نیازهای عاطفی، اعتقادی، جنسی و... و نیز بررسی جوانب مختلف زندگی هر فرد از دیدگاه اجتماعی، فرهنگی، مذهبی و... دارد که هر باب را می توان سر فرصت کاملا مورد مباحثه قرار داد. تاکید بر لفظ "فرد" از آن روست که امروزه اینگونه ارتباطات علاوه بر جوانان در میان نوجوانان و گاها میانسالانی که علاقه به تجربه تازه های! زندگی دارند نیز دیده می شود. آموزش فرهنگی، پذیرش تحول، جلب اعتماد و همدلی بین اعضای خانواده، افزودن بر آگاهی و دانش اجتماعی و بسیاری مسایل دیگر نیاز است تا این واقعیت انکارناپذیر اجتماعی و حتی فردی از چارچوب خارج نشده و تبدیل به یک ناهنجاری اجتماعی نشود، که البته سرعت این نیل بیشتر از نگرانی صاحبنظران این امر است.
پ.ن: بی ارتباط با این امر نیست که مباحثی چون فتوای مرجع تقلید مبنی بر صدور اجازه برطرف کردن پارگی پرده بکارت دختران که راه را برای تداوم و گسترش ارتباطات میان جوانان از جنس مخالف را هموارتر می سازد، می تواند عامل بحث برانگیز و جنجال زایی باشد. پ.ن: از دوستانم می خواهم با دیدی باز و غیر متعصبانه در زمینه بحث بالا در مورد دوستی دختران و پسران و نیز در زمینه فتوای صادره، آزادانه نظر دهند و در بالا بردن اطلاعات، آگاهی و دانش مرا یاری رسانند. سپاس.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1387ساعت 21:46 توسط سیب |
|
|
با بچه ها رفتیم سفر. هی ساندیس سیب خوردیم هی دلستر سیب. و من حال می کردم که سیب بودم. اما... این روزها سیب آنقدر بد مزه شده است که دیگر شیطان هم رغبت نمی کند انسان را به خوردن آن فریب دهد. فریبم نمی دهند... احساس می کنم این سیب دیگر در دست هیچکس جا نمی گیرد. احساس می کنم تنهایم، تنهای تنها.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 فروردین1387ساعت 3:38 توسط سیب |
|
|
دیشب سه شمع روشن کردم یکی برای بودنت... بعد هر سه را خاموش کردم... برای در آغوش کشیدنت!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 فروردین1387ساعت 19:20 توسط سیب |
|
|
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست و اندر طلب طعمه پر و بال بیاراست بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت: "امروز همه روی جهان زیر پر ماست بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز می بینم اگر ذره ای اندر تک دریاست گر بر سر خاشاک یکی پشّه بجنبد جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست" بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست بر بال عقاب آمد آن تیر جگر دوز وز ابر مر او را به سوی خاک فرو کاست بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست گفتا: "عجب است این که ز چوبی و ز آهن این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست!؟" زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید گفتا: "ز که نالیم که از ماست که بر ماست!"
پ.ن: این شعر رو در کتاب درسی اخوی پیدا کردم. چه بسیارند اونایی که از چشم عقاب به زندگی نگاه می کنند. و چه بارها که من خود عقاب بوده ام. تجربه ی جالب اما خطرناکیه. خیلی با حال بود که "از ماست که بر ماست". کاملا حسش می کنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 19:45 توسط سیب |
|
|
بدترین لحظات زندگی را طی می کنم و هرگز نفهمیدم چرا کار به اینجا کشید و هرگز نیز نخواهم فهمید مگر وقت لقاء الله. حکمتت را بنازم خداوندا. اگرچه گاه زیاد هم پیچیده نیست ولی به هر حال خارج از اراده ماست. الآن در هپروت محضم. نه می فهمم نه حس می کنم و نه درک که چه به سرم خواهد آمد. گاه امید هست به آینده اما با رویاهایی نامطمئن. ولی آنچه حقیقت است و انکارناپذیر حقیقت گذشته است. خاطره است و واقعیت که از یاد رفتنی نیست. و حس و عشق و دلتنگی و حسرت و افسوس و ندم و "آیا می شدها" و "کاش اینجور نمی شدها" و "شاید بعد از این عوض بشودها" و ...
و دوستش دارم. عشقی خیالی. همیشه در خیال. و حتی وقتی هست خیالی دوستش دارم. حالا می فهمم که مشکل کارم کجاست. همه آن کس را خودش را دوست دارند. همان که هستُ، همانگونه که هست، وقتی که هست. پس چو از دست می رود دیگر نیست تا دوست داشته شود. آرزویش هست. خاطره اش هست ولی خودش نیست. و آرزو و خاطره نه دیدنی است، نه لمس کردنی، نه همیشگی. اما برای من این خیال بود که دوست داشتنی بود. نه خودش. و خیال همیشه همراهم است. به همین خاطر هرگز نمی توانم فراموشش کنم و هرگز عشقم نمی کاهد و هرگز از نبودش آسایش ندارم. چون همیشه هست. همیشه دوستش دارم اما نمی بینمش. می گردم ولی نمی یابمش. لمسش نمی کنم، فقط حسش می کنم. و این حسرت بودنش است که می خورم. هست اما نیست. ۸۵/۷/۱۶
پ.ن: این یکی از دست نوشته های قدیمی من است که اتفاقی پیدایش کردم. سردرگمی همیشه، حتی در واژه پردازی هایم همراهی می کند.
پ.ن: نوروز ۸۷ است و من چقدر از آن روزها دورم و چقدر متفاوت. زندگی را دوست می دارم اگرچه خیالم همچنان خیال است!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 18:50 توسط سیب |
|
| منوی اصلی |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در میان هر سیب
دانه ها محدود است در دل هر دانه سیب ها نامحدود ... چیستانی ست عجیب دانه باشیم، نه سیب! |
| پیوندهای روزانه |
|
سیبستان ادبیات و فلسفه شیعه آنلاین انجمن ترنم آرشیو پیوندهای روزانه |
| ساعت |
|
|