تبليغاتX
سیـبـــــــــستان

 

نامه سر گشاده جوانان اصلاح طلب به سید محمد خاتمی


پ.ن: منم یکی شون بودم ها!

پ.ن: تازه ویرایشش رو هم من کردم!

پ.ن: پسرخاله میگه تو ویراستار مهمی هستی راس میگه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 21:39  توسط سیب | 

Afhganistan

.

.

.

Iran

Iraq

Ireland

Israel

.

.

.

Zimbabwe


پ.ن: ترتیب الفباییه دیگه کاریش نمیشه کرد. تقصیر کسی نیس که بعضیا غایب بودن.

پ.ن: پرچمو حال کردی؟؟ پرچم رو میگم!!!!!!!!!!!!  یه ذره اونورترو  نگا کن!

پ.ن: بگو مــــــــــــــــــــــــــــرگ بــــــــــــــــــــــــــــــر اسراییـــــــــــــــل!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 12:29  توسط سیب | 
 

ز بس غم دارد ايرانش، دل ملت پر از درد است
ز بس خون رفته از جانش، رخ مام وطن زرد است
تن نسل جوان رنجور؛ از دود است و از گرد است
کسي گر حرف حق گويد، ز صحن جامعه طرد است

هوا بس ناجوانمردانه تر _ از هر زمان _ سرد است

وطن شد کربلا، کار خلايق گريه  زاری شد
دريغا انقلاب ما، اسير بدبياری شد
چپو شد مجلس شورا، دمکراسی فراری شد
به حبس افتاد آزادی، عدالت تحت پيگرد است

هوا بس ناجوانمردانه تر _ از هر زمان _ سرد است...


پ.ن: این شعر رو از تو وبلاگ یکی کش رفتم. نمی دونم شاعرش کیه. برا اینکه زیاد نامردی نباشه (چون ما کلا خیلی خیلی مردونگی سرمون میشه!!!) لینکشم میذاریم.چـــــــــــــــــــــــــــــــرا


پ.ن: کاملا بی ربط به پستی که گذاشتم، این لینک رو چک کنید(خیلی سرد بود...خیلی). بعدشم حتما کامنت منو همونجا بخونید!

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 17:13  توسط سیب | 

 

يک کودک آفريقايی:

 

وقتی به دنيا ميام، سياهم، وقتی بزرگ ميشم، سياهم، وقتی ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتی میترسم، سياهم، وقتی مريض ميشم، سياهم، وقتی میميرم، هنوزم سياهم...

 

و تو، آدم سفيد، وقتی به دنيا ميای، صورتی ای، وقتی بزرگ ميشی، سفيدی، وقتی ميری زير آفتاب، قرمزی، وقتی سردت ميشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مريض ميشی، سبزی، و وقتی میميری، خاکستری ای...

 

و تو به من ميگی رنگين پوست!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 17:45  توسط سیب | 

 

این روزهایم با روزهای شبیه همین در سال گذشته بسیار تفاوت دارد.
روزی عزیزی می گفت سن که بالا می رود انسان ناخواسته شور و هیجان جوانی را از دست می دهد. و من در جوابش می گفتم: حرف شما درست، تقریبا برای همه، اما برای من احتمالا هرگز چنین نمیشود. هیچ بهانه ای نمی تواند مرا دلسرد و نومید کند و شور و هیجان دل الکی خوشم را بخواباند.
من همیشه خوشم. در هر شرایطی شادم. هیچ چیزی را بیش از حد جدی نمی گیرم. خیلی می خندم. زیاد شلوغ می کنم... ولی بیش از تمام اینها بلدم بالای منبر بروم و سخنرانی غرایی در وصف شاد و امیدوار و پرتلاش بودن بکنم و برای همین است که خیلی ها در سختی ها مرا به عنوان طرف مشورت انتخاب می کنند. (به اندازه کافی از خودم تعریف کردم یا نه؟؟؟)

ولی این روزها... کم کم باورم می شود حرف آن دوست در مورد من هم صدق می کند و با گذشت عمر من هم رفته رفته دلمرده تر و خسته تر و خاموش تر می شوم.

این روزها از میان آنهمه دوست حتی یکی نمانده که در تنهاییم بدانم سراغی از من می گیرد. و از میان آنهمه همفکر حتی یکی نمانده که بدانم برای برنامه ها خبرم می کند. و از میان آنهمه آشنا حتی یکی نمانده که بدانم مرا به همنشینی در جمع دعوت می کند. و از میان آنهمه همکار حتی یکی نمانده که... (دلایل برای توجیه دپرسیتم کافی بود یا بازم بگم؟؟) برای همین است که می گویم این روزها سال گذشته متفاوت بود. تنها چیزی که نداشتم تنهایی بود و وقت اضافی.

اما...

اما من این بار می خواهم سنت این آخوندهای بالا منبری را بشکنم. بزرگ ترین انتقادی که به آنها وارد است این است  که خود در عمل به گفته هایشان از همه کاهل ترند، بنابراین من می خواهم اولین آخوندزاده ای باشم که به حرف های خود عمل کرده و خود را از این وضعیت کسالت بار و راکد نجات دهم و در راستای روشن نگاه داشتن این آخرین کورسوی فانوس اصلاح طلبی (ستاد تنها فعالیت جدی این روزهای من است! یعنی! مثلا!) تلاش کنم.

سایت زمستان داغ جدی ترین فعالیتی است که تا کنون ائتلاف جوانان اصلاح طلب ستاد انجام داده اند. با وجود تمام کار و زحمتی که نیاز داشت، اما نتیجه داد. اگرچه ظاهر سایت زیاد به آنچه من انتظار داشتم شبیه نیست (فکر می کردم فانتزی تر و رنگبندی زنده تری داشته باشه) اما از لحاظ محتوی فوق العاده است. حقیقتا از آنچه انتظار می رفت بسیار پرمحتواتر است. در این سایت برای هر جوانی حتی اگر با سیاست بیگانه باشد مطلبی برای ارائه و جلب نظر وجود دارد. مهم ترین ویژگی آن این است که به بسیاری از سوال های پستوی ذهن آدم پاسخ می گوید و حقایق روزمره را بی باکانه عنوان می نماید. هر جوانی را در این وادی جایی است که سعی شده نادیده گرفته نشود. (به اندازه کافی تبلیغیدم یا کمه هنوز؟؟!!)

این سایت (که من در آن هیچ کاره هستم ولی از همه کاره ها بیشتر پزش رو میدم!) فعالیتی است که جوانان اصلاح طلب قصد دارند تا آخرین نفس حتی در این اوضاع خفقان آور و دلسرد کننده سیاسی، ادامه دهند. و این منظور من از تمام روضه خوانی ها و بالای منبر رفتن هاست.
تا خون در رگ ماست...مملکت مال جوونهاست!

 


پ.ن: اینا رو نوشتم. درست. خوندی. درست. کنجکاو شدی یا نشدی فرقی نمی کنه ولی اگه جرات داری رو سایت کذایی کلیک کن ببین چی میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(از ما گفتن بود.)

پ.ن: امید و چیزباشی هم یه چیزایی نوشتن. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 20:51  توسط سیب | 

خسته­ام از این کویر، این کویر کور و پیر

این هبوط  بی­دلیل، این سقوط ناگزیر

 

آسمان بی­هدف، بادهای بی­طرف

ابرهای سر به راه­، بیدهای سر به زیر

 

ای نظاره شگفت، ای نگاه ناگهان!

ای هماره در نظر، ای هنوز بی­نظیر!

 

آیه آیه­ات صریح­، سوره سوره­ات فصیح!

مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر

 

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی­امان

مثل لحظه­های وحی، اجتناب ناپذیر

 

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!

 

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!

 

این تویی در آن طرف، پشت میله­ها رها

این منم در این طرف، پشت میله­ها اسیر

 

دست خسته مرا، مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر، خسته­ام از این کویر!

 

شعر از: قیصر امین پور


پ.ن: بچه ها گفتن امروز بعد از ظهر حاج آقا برای خداحافظی میاد دفتر، تو هم بیا. هرکاری کردم نتونستم برم. دلم نیومد رفتنش رو ببینم.
خسته ام از این کویر...

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 18:50  توسط سیب | 

 

حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

شعر از: قیصر امین پور

هادی قابل

 

پ.ن: این شعر رو نوشتم چون تو این مدت که آقای قابل آزاد شد اصلا پیش نیومد که ببینمش. و حالا...

پ.ن: قابل به سه سال و اندی زندان محکوم شد که از فردا...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 14:18  توسط سیب | 

احمد بورقانی در بیمارستان

از رفتنت دهان همه باز...

انگار گفته بودند:

                    پرواز!

                    پر  واز!

شعر از: قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 13:27  توسط سیب | 

 

 

 

  اگه یه ذره هم اهل ناخونک زدن به شیشه ترشی سیاست باشید می فهمید که این روزا بزرگترین دغدغه سیاسیون اطلاح طلب مواجهه منطقی و موثر با شرایط تحمیل شده است. یعنی اونا هرکی  رو که ممکن بود یه ذره خلاف میلشون حرف بزنه گذاشتن کنار و اینا میخوان یه کاری کنن.

 

شیشه ترشی سیاست

 

 

سیاسیون این جوری میگن:

گزینه های موجود

     1-   تحریم
2- عدم مشارکت
3- شرکت حداقلی
۴- شرکت با ارائه لیست کامل از کاندیداهای ناآشنا ولی از جناح اصلاح طلب
۵- انصراف همه نامزدها

 

   من همونیم که تو کلاس زبان زور میزدم و با وجود اینکه یکی در میون کلمه ها رو بلد نبودم ولی بازم به زحمت اصرار داشتم بگم باید یه کاری کنیم. تا وقتی بذاریم برامون تعیین تکلیف کنند، تا وقتی در مقابل هر بی عدالتی و هر بی قانونی هیچی  نگیم، همینی میشه که شده. پس اون موقع دیگه غر نزنید بگید چرا ملت ما بی فرهنگن، چرا پیشرفت نمی کنیم، چرا گرونیه، چرا بدبختیه!!!

   زور می زدم بگم تا وقتی ما دلمون به حال خودمون نسوزه کسی دلش برا ما نمی سوزه. تلاش می کردمو نمی فهمیدم هیچکی به حرفام گوش نمی ده. معلم فقط حواسشه که گرامرو درست بکار ببرم و بقیه هم دارن دیالوگای خودشون رو تو ذهنشون دوره می کنن.

   و کلاس تموم می شد و همه اون به اصطلاح آینده سازان مملکت با بی خیالی از در می رفتن بیرون  تا  آ ینده رو یکی دیگه براشون بسازه.

 

   جدا چه باید کرد؟؟؟

  

   چه باید کرد وقتی میگن بیاید رای بدید تا یکی جای شما بره تو مجلس بشه زبون شما چون هم می دونه خواسته های شما چیه هم بهتر بلده حرف بزنه، اما وقتی می بینید خیلی از اونایی که یه جور دیگه حرف میزنن یا حرفای متفاوتی میزنن خیلی موقع ها هم راست میگن نمی تونن حتی کاندیدا بشن اون موقع چی کار میکنید؟

 

 نمی پرسم اگه انقلاب بود با ساواک درگیر می شدی یا نه؟!

 نمی پرسم اگه جنگ بود می رفتی خط مقدم شهید شی یا نه؟!

می پرسم الآن که انتخاباته اون هم از نوع ناعادلانش شما چیکار می کنید؟؟؟

 

من خودم دلم میگه کاش می شد گزینه ۵ رو انتخاب کرد. اما حقیقت اینه که عملی نیست. یعنی تو جامعه ما اینجور اقداما نمود روشنی نداره و بی ثمر میمونه بنابراین بر اساس همون نظریه همیشگیم که باید تا آخرین نفس همه جور تلاشی کرد، گزینه ۴ از نظر من بهترین گزینس (تابلو بود نه؟! اون گزینه رو از همه طولانی تر نوشته بودم )

 

   خلاصه اینکه سخته خيلی سخته که آدم دلمرده نشه و تو اين شرايط نوميد نشه و تا آخرين نفس در راستای تحقق اهداف عدالتگسترانه اصلاح طلبان تلاش کنه ولی میدون رو نباید خالی کرد، بزدلی کار اونایی که با پاک کردن صورت مساله به خودشون نمره بیست میدن!

 
و من الله التوفيق

 

  از دوستان خوبم خشت ، آقا رضا ، آقا محسن گل ، زینب خانوم و همسرش  می خوام که در این زمینه بنویسن چه باید کرد؟؟؟

 

اینا هم نوشتن. بخونید جالبه:

کریم ارغنده پور

آقا شهاب

شکسته فریاد

سجاد

امید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 22:5  توسط سیب | 

 

 

 

 

 

 

گزارش محرمانه از تقسیم بندی جدید خاورمیانه توسط امریکا به نقل از وبلاگ نقاب

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 16:52  توسط سیب | 
قربانی ات کنند...

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل نبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان  نیستمکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

شعر از: فاضل نظری

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 11:12  توسط سیب | 

- قـــــــــــــــــــــــم
- چند آقا؟
- پنج هزار.
- نه آقا چه خبره؟

ـ قـــــــــــــــــــــــــم دو نفر قـــــــــــــــــــــــــم
- آقا چن؟
- پنج تومن.
- نه مرسی

- اصفهــــــــــــــــــــــــــــان اصفهــــــــــــــــــــــــــــان
- قم آقا؟
- نه داداش اصفهــــــــــــــان

- اراک اراک
- ...
- اراک داش؟
- ... نه آقـ... نه خانوم قم
- بیا بالا داش
- ... قم میرم خانوم
- بپر بالا می برمت... قـــــــــــــــــــــم اراک اراک قـــــــــــــــــــــم. بذار دوتا مسافر بزنم می ریم داش قــــــــــــــــــــــــم اراک...


- هل نده خانوم منم پیاده میشم
- آقا سوار شو جا داره
- خانومم اجازه بده پیاده شیم بعد سوار شید
- آقا برو بالا اون وسط خالیه برو بالا
- برو بالا خانوم الآن درو می بنده
- هل نده آقا جا نیس هل نده...

پیـــسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

- ای وای برو بالا
- درو نزن، نزن آقا موند لای در
- باز کن آقـ... خانوم درو باز کن مونده لای در
(همه سرها برگشت رو به راننده)
- آقا... خانوم بزن درو خانوم
- خانـ... آقـ... خانوم در این پشت بسته نشد...


پ.ن: برادرم برا عاشورا رفت قم . با همون پنج هزار تومن . اما با یه راننده زن .

پ.ن: صبح، اتوبوس BRT ، راننده زن: یا هلش بده تو یا یقشو بگیر بکش بیرون ، میخوام راه بیفتم .

پ.ن: یه روزی فکر میکردم چرا زنها اصرار دارن راننده کامیون بشن و مردها اصرار دارن ابرو باریک کنن . امروز هنوز نمیدونم چرا ولی میدونم نه راننده زن اتوبوس به نظرم عجیب اومد نه ابروی باریک و زنجیر طلای مسافر مرد اتوبوس .
این بار میخوام بدونم چرا برام عجیب نبود ، چرا؟؟؟ 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 23:17  توسط سیب | 
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در میان هر سیب
دانه ها محدود است
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود ...
چیستانی ست عجیب
دانه باشیم، نه سیب!

پیوندهای روزانه
سعیدمان را آزاد كنيد
شیعه آنلاین
انجمن ترنم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
آفاق (كه درست مينويسه)
حمید.....خشت
میثم یوسفی(اون نه! یکی دیگه!)
آقا محسن گل.....ptc
فاطمه.....تاریک خونه
شهاب.....دل نوشت
سعید خاله
سجاد (که اولین چت).....مهجاد
زینب.....صدای سکوت
ثاقب فرد (که اندیشمند است)
وحید (که تنها و عزيز)
استاد (که قد بلند موي بلند)
داستانک ها
شهاب(که بامزه می نویسه)
شمس الدین.....شعر
یادداشت های یک دختر ترشیده
چیز
سیب سبز
دکتر رضا(که در سفر!)
ماه مهربون (که وبشو کامل خوندم!)
juju (که عاشقش شدم!)
هجران(که در کاشان!)
گفتگوی هستی و بهزاد
مداد آبی
مهراوه (که زیبا مثل حباب)
محبوبه (كه سربي)
كد آهنگ وبلاگ
مريم.....بشولش
فرید صلواتی(که نوه علامه)
بچه سيد (كه خواهر دارد)
عباس مومني (كه شعر سه مصرعي)
بنفشه (كه دخترونه است)
آدم و حوا (كه شبيه من)
حديثا (كه درست طلب ميكنه)
ساعت

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ