![]() |
||
|
به دوستم اس دادم ببینم تهرونه یا نه بود حس کار کردن نداشتم پرسید چته گفتم پکرم از بی عشقولی (صبح رفتم پیش شبه عشقولم زیادی آدم حسابیه با ما زیاد حال نمیکنه البته به ما زیاد حال میده ولي خب ...) دوست گفته بود: "میخرم برات!!!" گفتم حس کار ندارم ولی کارامو کردم کار کار کار ساعت شش و نیم از مدرسه زدم بیرون یعنی اولش نتونستم بزنم چون موندم پشت درای بسته سرایدار مدرسه اومد غل و زنجیرو باز کرد بیرونم کرد با دوستم هفت تیر قرار گذاشتیم گفتم بریم ساندویچ بزنیم گفت پول ندارم گفتم پس لابد خریده برام! مهمونش کردم حلزون یونانی زدیم پیاده رفتیم تا عباس آباد گفتم بده اونی که خریدی گفت نخریدم گفتم پس پولات کو؟ من شام دادم بهت! گفت گذاشتم بانک روش وام بگیرم برا جفتمون یه جا دوتا بخرم خندید نخندیدم بازم موندم بی عشقول و حالا دیگه بی پول امروز یکی از همکارا برام کادو تولد آورد بزرگ روش نشد جلو بقیه تقدیم کنه ماشین نداشتم نیاوردمش خونه خسته هستم احساس پیری نمیکنم ولی ذوق و شوق کادوی اینو اونو ندارم هدیه شبه عشقول برام مهم بود که میگه هنوز حاضر نکرده سول میتم هم که اصلا یادش نبود حتی تبریک نگفت فقط روزی یه میس کال میندازه منم فرتی یه میس کال میجوابم اون یعنی: هنوز به یادتم و دوست دارم من یعنی: پیامت دریافت شد دلم ماساژور پا میخاد از بین کادوام یه تنبون کوچولو گیرم اومد که باحال بود امشب دعای کمیل نخوندم صبح یه پیرزن از توی کمیته امام اومد بیرون با لباس کهنه تا یه ساعت بغض به گلوم بود از خوشبخت بودنم عذاب وجدان گرفتم و بر این دولت ستمگر منافق دزد لعنت فرستادم به قول بهرام رادان بی پولی: از آدم بدبخت بدم میاد! شبه عشقول ميگه: ديگه اونقد دوست ندارم آخه من به اين دوس داشتنيي مگه ميشه؟!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 21:59 توسط سیب |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آبان1388ساعت 8:23 توسط سیب |
|
|
تا همین امروز که دهم آبان بود برام جشن تولد گرفتن امروز سومين كيك رو خورديم امسال دیگه میخاسم سعی کنم زیاد شاد و شنگول نباشم هرچی باشه سن و سالی داره ازم میگذره نشد که جشن و کیک و کادو ... شمعو که خاسم بفوتم آرزو کردم امسال همسردار شم چرا؟ که صبح وقتی بیدار میشم یکی باشه بغلش کنم همین چقدر قنوع حقیقتا این تنها نیاز من از همسره به قول حافظا: "گرچه پیرم، تو شبي تنگ در آغوشم كش تا سحرگه ز كنار تو جوان برخيزم" همسرم كجايي؟؟؟!!! ميخامت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 آبان1388ساعت 21:14 توسط سیب |
|
| منوی اصلی |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در میان هر سیب
دانه ها محدود است در دل هر دانه سیب ها نامحدود ... چیستانی ست عجیب دانه باشیم، نه سیب! |
| پیوندهای روزانه |
|
سیبستان ادبیات و فلسفه شیعه آنلاین انجمن ترنم آرشیو پیوندهای روزانه |
| ساعت |
|
|